تبليغاتX
معشوقه ی من

معشوقه ی من

بابببببببببببببباااااااااااای.........

سلام به همه دوستان گرامی..............و خوبم

این وب تا اطلاع ثانویه به علت بدهی درش تخته میشه

 دوستانی کا خواهان ادامه روابط نتی از وب سایت هستن

به این وب سایت تشریف فرما شن

http://rng.blogfa.com/

خوب فعلا بابای

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 20:1  توسط رامین  | 

تقدیم به تو

تقديم به تو که : يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است

 عکس عاشقانه
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 18:24  توسط رامین  | 

......

             

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 20:47  توسط رامین  | 

عشق

روزی روزگاری جزیره ای وجود داشت که همه احساسات روی آن زندگی میکردند شادی ,

 

غم , غرور وازجمله عشق .

 

روزی به احساسات اعلام شد که جزیره در شرف غرق شدن است همه سوار بر قایق ها ازآنجا

 

فرار کردند به جز عشق .

 

عشق تنها احساسی بود که روی جزیره باقی ماند . عشق میخواست تا آخرین لحظه ممکن آنجا

 

بماند .

 

وقتی جزیره تقریبا غرق شد عشق تصمیم گرفت کمک بخواهد . ثروت سوار برقایقی باشکوه

 

ومجلل ازکنار عشق می گذشت

 

عشق ازاو پرسید ای ثروت مراهمراه خود میبری ؟ نجاتم می دهی ؟

 

ثروت پاسخ داد نه نمی توانم درقایق من یک عالمه طلا ونقره وجود دارد . جایی برای تو

 

درقایق من نیست .

 

 پس عشق تصمیم گرفت ازغرور کمک بخواهد که با کشتی زیبائی ازکنارش می گذشت . عشق

 

گفت : ای غرور لطفا کمکم کن !

 

 غرور پاسخ داد ای عشق نمی توانم کمکت کنم . چون توسراپا خیس هستی وکشتی ام را خراب

 

می کنی .

 

این مرتبه غم از کنار عشق می گذشت . عشق به اوگفت ای غم بگذار همراهت شوم .

 

غم پاسخ داد : اوه ... عشق آنقدر غمگین هستم که باید تنها باشم .

 

شادی ازکنار عشق می گذشت , ولی اوهم آنقدر خوشحال بود که وقتی عشق از او کمک

 

خواست اصلا صدایش را نشنید .

 

ناگهان صدایی به گوش عشق رسید ای عشق بیا من کمکت می کنم وتورا همراه خود می برم .

 

صدایی بزرگ وسالخورده به نظر می رسید .

 

عشق که بسیار خوشحال شده بود حتی یادش رفت که بپرسد به کجا می روند. وقتی وارد خشکی

 

شدند صاحب صدا به راه خود رفت وازعشق جدا شد .

 

عشق که خود را مدیون ناجی اش می دانست از آگاهی پرسید چه کسی کمکم کرد ومرا نجات

 

داد ؟

 

آگاهی پاسخ داد : زمان به تو کمک کرد .

 

عشق با تعجب پرسید : زمان ؟ ولی چرا زمان کمکم کرد ؟

 

آگاهی لبخندی متفکرانه و خردمندانه زد . پاسخ داد : چون فقط زمان می تواند قدر و ارزش

 

عشق را درک کند

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 20:46  توسط رامین  | 

عشق

"عشق است" بیایید خیانت نکنیم

با غیر رفیق خود رفاقت نکنیم

 

"عشق است" نه عادتی که هر روزه شود

عادت بکنیم به "عشق" عادت نکنیم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 17:41  توسط رامین  | 

دوست دارم

تو چه دانی که پس هر نگه سادهء من

چه جنونی

چه نیازی

چه غمی ست؟

یا نگاه تو

که پر عصمت و ناز

بر من افتد، چه عذاب و ستمی ست؟

 

دردم این نیست ولی

دردم این است که من بی تو دگر

از جهان دورم و بی خویشتنم...

 

پوپکم!

 

آهوکم!

 

تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 17:40  توسط رامین  | 

قلعه خوشبختی

 

تو چنگ ابرای بهار، افتادم و درنمیام

چشمامو سرزنش نکن از پسشون بر نمیام

پیر شدم تو این قفس، یکم بهم نفس بده

رحم و مروتت کجاست؟ جوونیامو پس بده

فکر نمیکردم بذاری زار و زمین گیر بشم

فکر نمیکردم که یه روز اینجوری تحقیر بشم

اون همه که دلم برات به آب و آتیش زده بود

حتی اگه سنگ بودی دلت به رحم اومده بود

دلش نخواست و نمیخواد یه روز به حرفام برسه

شاید میخواد رقیب من به آرزوهام برسه

پسند من تو هستی که این همه بخت من سیاست

دلبر خودپسند من، قله خوشبختی کجاست؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 17:38  توسط رامین  | 

موج

تو درچشم من همچو موجی

خروشنده و سرکش و ناشکیبا

که هرلحظه ات میکشاند به سویی

نسیم هزار آرزوی فریبا

 

تو موجی

تو موجی و دریای حسرت مکانت

پریشان رنگین افقهای فردا

نگاه مه آلودهء دیدگانت

 

تو دائم به خود در ستیزی

تو هرگز نداری سکونی

تو دائم ز خود میگریزی

 

چه میشد خدایا

چه میشد خدایا اگر ساحلی دور بودم

شبی با دو بازوی بگشودهء خود

ترا می ربودم،ترا می ربودم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 17:37  توسط رامین  | 

تا قیامت ....

majnoon-o-leili

 

من مي‌گم بهم نگاه کن
تو مي‌گي که جون فدا کن

من مي‌گم چشمات قشنگه
تو مي‌گي دنيا دو رنگه

من مي‌گم دلم اسيره
تو مي‌گي که خيلي ديره

من مي‌گم چشمات‌و واکن
تو مي‌گي من‌و رها کن...

من مي‌گم قلبم‌و نشكن
تو مي‌گي من مي‌شكنم من؟

من مي‌گم دلم رو بردي
تو مي‌گي به من سپردي؟

من مي‌گم دلم شكسته است
تو مي‌گي خوب مي‌شه! خسته است

من مي‌گم بمون هميشه
تو مي‌گي ببين نمي‌شه

من ميگم تنهام مي‌ذاري؟
تو مي‌گي طاقت نداري؟

من مي‌گم تنهايي سخته
تو مي‌گي اين دست بخته

من مي‌گم خدا به همرات
تو مي‌گي چه تلخه حرفات

من مي‌گم که تا قيامت
برو زيبا به سلامت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 17:37  توسط رامین  |